اس ام اس جدید

-

اس ام اس خنده دار ،اس ام اس عاشقانه،اس ام اس،جک

امروز جمعه , ۳۱ شهریور , ۱۳۹۶ شما در اس ام اس جدید هستید.

اللــهم صــل علــي محــمد و آل محــمد و عجل فرجهــم

به سایت اس ام اس جو خوش آمدید

لطفا برای حمایت و استفاده از مطالب ، ما را با نام اس ام اس جو لینک کنید .

اسپینر حرفه ای مدل اسپیرال

اسپینر حرفه ای مدل اسپیرال

اسپینر حرفه ای مدل اسپیرال وسیله ای بی نظیر برای کاهش استرس و اضطراب فـوق العـاده آرامش بخش و سرگـرم کننده دارای زیـبایی بصری با چرخش بسیار سریـع حدود ٣ دقيقه چرخش با هر ضربه ویژگی های اسپینر حرفه ای مدل اسپیرال: - وسیله ای بی نظیر برای کاهش استرس و اضطراب - دارای زیـبایی بصری با چرخش بسیار سریـع (حدود ٣ دقيقه چرخش با هر ضربه) - فـوق العـاده آرامش بخش و سرگـرم کننده - ارائه شده در رنگ های مشکی و قرمز - جنس اسپینر: فلزی - دارای بسته بندی فلزی شکیل - نسل جدید اسپینر ها

اسپینر حرفه ای مدل اسپیرال
خـريد پستي » قيمت فقـط : 39,000 تومان

پرفروش ترین محصولات

فروش ویژه اسپینر حرفه ای سه پره مدل الگانت



اسپینر حرفه ای سه پره مدل الگانت. وسیله ای بی نظیر برای کاهش استرس و اضطراب. فوق العاده آرامش بخش و سرگرم کننده. دارای زیبایی بصری با چرخش بسیار سریع. حدود ٣ دقيقه چرخش با هر ضربه ...

روش خرید: برای خرید پس از کلیک روی دکمه زیر و تکمیل فرم سفارش، ابتدا محصول مورد نظر را درب منزل یا محل کار تحویل بگیرید، سپس وجه کالا و هزینه ارسال را به مامور پست بپردازید. جهت مشاهده فرم خرید، روی دکمه زیر کلیک کنید.

قیمت: 35000 تومان

2125

داستان های عاشقانه بهمن ۹۲ ، ۱۱ام بهمن ۱۳۹۲

ورود به آرشیو داستان عاشقانه

Www.Smsjo.IR

اس ام اس جدید رفاقتی 92

سلام به اس ام اس جو ای ها

تو این مطلب دو داستان عاشقانه  قشنگ واسه شما قرار دادیم .

امیداورم که از داستان های عاشقانه سایت خوشتون بیاد.

برای خواندن سه داستان عاشقانه بسیار زیبا به ادامه مطلب بروید.

جدید ترین اس ام اس ها در اس ام اس جو!

اس ام اس جو را فراموش نکنید!

نظر یادتون نــــــــره!

.

www.smsjo.ir

.

اگه قبلا عاشق بودی یا اصلا عاشق نشدی بخون…

دخترک۱۶ساله بود که برای اولین بار عاشق پسر شد.

پسر قد بلند بود،صدای بمی داشت و همیشه شاگرد اول کلاس بود.

دختر خجالتی نبود اما نمی خواست احساسات خود را به پسر ابراز کند.

از اینکه راز این عشق را در قلبش نگه می داشت و دورادور اورا می دید

احساس خوشبختی می کرد.

در آن روزها حتی یک سلام به یکدیگر دل دختر

را گرم می کرد.

  دختر که ساختن ستاره های

کاغذی را یاد گرفته بود هر روز روی کاغذ کوچکی یک جمله برای پسر می نوشت و …….

 کاغذ را به شکل ستاره ای زیبا تا می کرد

 و داخل یک بطری بزرگ می انداخت.

 دختر با دیدن پیکر برازنده پسر با خود

 می گفت پسری مثل او دختری با موهای

 بلند و چشمان درشت را دوست خواهد داشت.

 دختر موهای بسیار سیاه ولی کوتاه داشت

 و وقتی لبخند می زد چشمانش به باریکی

 یک خط می شد.

 در ۱۹سالگی دختر وارد یک دانشگاه

 متوسط شد و پسر بانمره ممتاز به

 دانشگاهی بزرگ در پایتخت راه یافت.

 یک شب هنگامی که همه دختران خوابگاه

 برای دوست پسرهای خود نامه می نوشتند

 یا تلفنی با آنها حرف می زدند دختر

 در سکوت به شماره ای که مدت ها پیش

 حفظ کرده بود نگاه می کرد.

 آن شب برای نخستین بار دلتنگی را به

 معنای واقعی حس کرد.

 روزها می گذشت و او زندگی

 رنگارنگ دانشگاهی را بدون توجه پشت سر

 می گذاشت.

 به یاد نداشت چند بار دست های دوستی را

 که به سویش دراز می شد رد کرده بود.

 در این ۴سال تنها در پی آن بود که برای

 فوق لیسانس در دانشگاهی که پسر

 درس می خواند پذیرفته شود.

 در تمام این مدت دختر۱بار هم موهایش

 را کوتاه نکرد.

 دختر۲۲ساله بود که به عنوان شاگرد اول

 وارد دانشگاه پسر شد اما پسر در همان

 سال فارغ التحصیل شد و کاری در مدرسه

 دولتی پیدا کرد.

 زندگی دختر مثل گذشته ادامه داشت و

 بطری های روی قفسه اش به شش تا

 رسیده بود.

 دختر در۲۵سالگی از دانشگاه

 فارغ التحصیل شد و در شهر پسر کاری

 پیدا کرد.

 در تماس با دوستانش شنید که پسر

 شرکتی باز کرده و تجارت موفقی را

 آغاز کرده است.

 چند ماه بعد دختر کارت دعوت مراسم

 ازدواج پسر را دریافت کرد در مراسم

 عروسی” دختر به چهره شاد و خوشبخت

 عروس و داماد چشم دوخته بود و بدون

 آنکه شرابی بنوشد مست شد.

 زندگی ادامه داشت.

 دختر دیگر جوان نبود در ۲۷سالگی با

 یکی از همکارانش ازدواج کرد.

 شب قبل از مراسم ازدواجش مثل

 گذشته روی یک کاغذ کوچک نوشت

 فردا ازدواج می کنم اما قلبم از آن

 توست و کاغذ را بهد شکل ستاره ای

 زیبا تا کرد.

 ۱۰سال بعد روزی دختر به طور

 اتفاقی شنید که شرکت پسر با

 مشکلات بزرگی مواجه شده و در

 حال ورشکستگی است.

 همسرش از او جدا شده و طلبکارانش

 هر روز او را آزار می دهند.

 دختر بسیار نگران شد و به جستجویش

 رفت.

 شبی در باشگاهی پسر را مست

 پیدا کرد.

 دختر حرف زیادی نزد تنها کارت بانکی

 خود را که تمام پس اندازش در آن بود

 در دست پسر گذاشت.

 پسر دست دختر را محکم گرفت اما دختر

 با لبخند رد کرد و گفت مست هستید

 مواظب خودتان باشید.

 زن ۵۵ساله شد.

 از همسرش جدا شدا بود و تنها زندگی

 می کرد.

 در این سالها پسر با پول های دختر

 تجارت خود را نجات داد.

روزی دختر را پیدا کرد و خواست ۲ برابر

آن پول و ۲۰ درصد از سهام شرکت خود

را به او بدهد اما دختر همه را رد کرد و

پیش از آنکه پسر حرفی بزند گفت

دوست هستیم مگر نه؟

پسر برای مدت طولانی به او نگاه

کرد و در آخر لبخند زد.

چند ماه بعد پسر دوباره ازدواج کرد.

دختر نامه تبریک زیبایی برایش نوشت

ولی به مراسم عروسیش نرفت.

مدتی بعد دختر به شدت مریض شد.

در آخرین روزهای زندگیش هر روز

در بیمارستان ۱ستاره زیبا می ساخت.

در آخرین لحظه در میان دوستان و

اعضای خانواده اش پسر را باز شناخت

و گفت در قفسه خانه ام ۳۶ بطری

دارم می توانید آن را برای من نگهدارید؟

پسر پذیرفت و دختر با لبخند آرامش

جان سپرد.

مرد ۷۷ ساله در حیاط خانه اش در

حال استراحت بود که ناگهان نوه اش

۱ستاره زیبا را در دستش گذاشت و

پرسید پدر بزرگ نوشته های روی

این ستاره چیست؟

مرد با دیدن ستاره باز شده و خواندن

جمله رویش مبهوت پرسید این را از

کجا پیدا کردی؟کودک جواب داد از

بطری روی کتاب خانه پیدایش کردم.

پدر بزرگ رویش چه نوشته است؟

پدر بزرگ چرا گریه می کنید؟

کاغذ به زمین افتاد و رویش نوشته بود:

معنای خوشبختی این است که در دنیا

کسی هست که بی اعتنا به نتیجه

دوستت دارد

.

www.smsjo.ir

.

داستان های عاشقانه بهمن ۹۲

این دومین داستان عاشقانه ما در این مطلب خوش حال می شم نظرتون رو بدونم.

هوا سرد بود،سوزناک و بی رحم. اما صورت محسن خیس عرق.عرق ترس،عرق شرم. در ماشین رو باز کرد و پیاده شد.پیر مرد افتاده بود روی آسفالت کف جاده.محسن هنوز باورش نشده بود که با صدوده کیلومتر سرعت زده به یه پیر مرد…. خیلی دستپاچه بود.قطره های باران هم خیسی صورت ناشی از عرقش رو، دو چندان کرده بود.سراسیمه پیرمرد نیمه جان رو گذاشت تو ماشین و با نهایت اضطراب راه افتاد…

– خدایا چرا اینطور شد؟چرا اینجوری شد؟چرا الان؟چرا تو این موقعیت؟حالا که میخوام برم… .

توی راه بیمارستان،دو سه بار نزدیک بود تصادف کنه.رسید بیمارستان.پیرمرد نیمه جون رو برد بخش اورژانس . پیر مرد رو بردن سی سی یو.محسن با اون وضعیت روحیش،تونست از موقعیتی که پیش اومد،استفاده کنه و از دست انتظامات بیمارستان فرار کنه.

در حال فرار،مدام با خودش میگفت:نامرد،کجا در میری؟زدی ؛ پاش واسا.تو مگه مرد نیستی؟ اما بعدش برای توجیه فرارش گفت:

– خوب من که از قصد نزدم،اصلا خودش پرید جلو ماشین.این موقع شب پیر مرد شصت هفتاد ساله وسط اتوبان چیکار میکنه اصلا؟ تازه من رسوندمش بیمارستان.

رسید خونه.زنگ زد.همین که داشت عرق صورتش رو پاک می کرد،مادر در رو باز کرد و گفت:

– سلام،چی شده؟

محسن لبخند تحمیلی روی لباش جاری کرد و گفت:

– س …..سلام مادر،هیچی آسانسور خراب بود؛از پله ها اومدم.

– تو مگه کلید نداری محسن؟

– بی حواسیه دیگه مادر!

– از دست تو!

مادر درحالیکه بسمت آشپزخانه می رفت گفت :

– پسرم یکم بیشتر به خودت برس،چیزی نمونده ها… .یه هفته دیگه موعد پروازت به انگلیسه.

محسن صدای پدر را شنید که می گفت: تو هم کشتی مارو با این انگلیس رفتن پسرت!

– چیه بده پسرم میخواد فوق لیسانس بگیره ؟

محسن که انگار تازه متوجه حضور پدرش شده بود، گفت:

– اِ اِ اِ اِ اِ سلام بابا.شما خونه اید؟

– علیک . می بینی که هستم! یدفه میذاشتی فردا سلام میکردی!

– تو پدرتو ندیدی محسن؟

– چرا چرا دیدم. یعنی ندیدم.یعنی دیدما اما…

مادر در حالیکه لیوان آب را به طرف محسن می گرفت گفت:

نگفتم تو پریشونی.

تو هم اینقدر سر به سر پسرم نذار، نمیبینی حالش خوب نیست؟

تا چشاشو بازکرد، چشش به ساعت افتاد.نیم ساعت زود بیدار شده بود.پس هنوز وقت داره بخوابه.یهو یاد کابوسی افتاد که دیشب دیده در مورد تصادف و پیر مرده و …

– وای خدای من چقدر وحشتناک بود.وای وای.یعنی چی شده؟  آخه همچین بدم نبود حال پیرمرده.نه نه امکان نداره بمیره.امکان نداره .حتما بابت تلقینات مادرم بود که پیشونم و… .

یک هفته گذشت اما چه یه هفته ای.همش با کابوس.

روز پرواز محسن رسید.محسن با همه توی خونه خداحافظی کرد و بهمه سفارش کرد که نرن بدرقش.

هواپیما پرواز کرد.وقتی داشت از خاک ایران دور میشد،فقط داشت به تصادف سه شنبه شب هفته پیش فکر میکرد.

سه سال گذشت.حالا محسن فوق لیسانس گرفته و برگشته.حالا دیگه کمتر و خیلی کمتر به تصادفه فکر میکنه.دو هفته بعد از رسیدنش،یه کار با موقعیت و درآمد مناسب پیدا کرد و مشغول بکار شد.بعلت لیاقت و درایتی که داشت،خیلی زود پیشرفت کرد و چند بار ترفیع گرفت.محسن برای راستگویی و متانتی که داشت،بین کارمندا از اعتماد ویژه ای برخوردار بود و نزد همشون محترم.صبحها سر ساعت سر کارش حاضر میشد و معمولا بیشتر از ساعات اداری کار میکرد.

صبح یکی از روزها،متوجه سروصدایی که آقای رئیس بپا کرده بود، شد.بر سر اینکه چرا خانوم نادری(مترجم شرکت که خانوم منظمی بود)تاخیر داشتن.نزدیکیای ظهر بود که خانوم نادری وارد اتاق محسن شد.

– سلام آقای مهرزاد.

– سلام خانوم نادری.خسته نباشید.

– ممنون آقار مهرزاد شما هم خسته نباشین.

– مشکلی پیش اومده خانوم نادری؟چیزی شده؟(بعید بود این موقع روز، خانم نادری به اتاق آقای مهرزاد بیان)

محسن متوجه چشای پف کرده و قرمز شده خانم نادری شد.

– آقای مهرزاد کمکم کنید…(با بغض).

– چه کمکی از دستم بر میاد؟

– آقای مهرزاد نمیدونم چیکار کنم.معتمدتر از شما هم سراغ ندارم.برادرام زندگیم رو سیاه کردن.من بدون اجازه اونا آب نمیتونم بخورم.تلفونامو کنترل میکنن ….

محسن بعد از پرسیدن چند سوال در مورد رفتار برادرهای خانم نادری و طرز فکرشون،گفت:خانم نادری شما یکهفته کاراییکه من میگم رو انجام بدن تا ببینید چی میشه.آدرس محل کار یا شماره تلفن برادرهاتون هم بهم بدین تا من باهاشون صحبت کنم.

بعد از یکهفته خانم نادری دوباره اومد پیش آقای مهرزاد(محسن) ،این بار با صورت خندان و بظاهر شاد.

– آقای مهرزاد،از شما ممنونم لطف کردید.رفتار برادرام با من خیلی بهتر شده و من این رو مدیون شما هستم.

– خواهش میکنم خانم نادری،کاری نکردم.وظیفم بود.من دوست دارم مشکل همکارام رو حل کنم.

خانم نادری با زیرکی تمام گفت:آقای مهرزاد،اگر زین پس مشکلی داشتم میتونم رو کمک شما حساب کنم؟!

– البته.خوشحال میشم بتونم کمکی کرده باشم.

***

خانوم نادری بیشتر به محسن سر میزد.رفته رفته فاصله بین ملاقاتها کمتر و مدتشون بیشتر میشد.وقت و بیوقت خانم نادری و محسن با بهانه های مختلف کاری و غیر کاری،تو اتاق همدیگه بودن و باهم صحبت میکردن.

سه ماه به همین منوال گذشت.تا اینکه این دو احساس کردن نسبت به همدیگه احساس خاصی دارن.حالا دیگه همدیگرو با اسم کوچیک صدا میزدن.البته ملاقاتهای داخل شرکت رسمیتر بود.

بالاخره محسن از سپیده خواستگاری کرد و بعد از چند ماه نامزدی،این دو باهم ازدواج کردن.

ــــــــــــــ

چند ماه از زندگی شیرین و توام با عشق و محبتشون میگذشت.سپیده باردار شده بود و همه منتظر تولد یه کوچولو بودن تا اینکه…

* * *

– محسن باز امشب تو رفتی تو فکر.به چی فکر میکنی؟به من بگو.

– هیچی سپیده،به چی فکر میکنم؟اگه فکر میکنی پای هوویی درمیونه! نه همچین چیزی نیست.

– من دارم باهات جدی صحبت میکنم محسن.

– منظورت چیه؟

– ببین محسن،الان چند وقتیه که تا صحبت از تصادف و اینجور چیزا میشه،تو میری تو فکر.حتی اینم فهمیدم که اون شبا تو تا نصفه شب بیداری.به من بگو محسن.بگو چی شده.منو تو که انقدر همدیگرو دوست داریم و باهم صمیمی هستیم که …

محسن یهو پرید میون کلام سپیده و گفت:

– سپیده؛تو گفتی پدرت کی فوت کرد؟

– من داشتم حرف میزدما! چند بار بهت گفتم،سه شنبه بیستو هفتمه …

محسن دیگه چیزی نمیشنید.زل زده بود تو چشای سپیده.دهنش قفل شده بود.بدنش یخ کرده بود…

محسن با خودش میگفت:

– خدای من،چطور ممکنه؟آخه چطور ممکنه؟مردی رو که من زیر گرفتم و رسوندمش به بیمارستان بمیره و من ب دخترش ازدواج کنم؟این چه قسمتی بود برای من خداااااااااااا ؟

– چی شد محسن؟چیزیته؟

– س… س… سپیده م …. من… من …من میخوام…

– تو میخوای چی؟ بگو محسن بگو.من دارم دیوونه میشم.تو چت شده؟

محسن گریش گرفته بود و با همون حالت ادامه داد:

– سپیده اگه من

سپیده گفت:

– محسن گریه نکن که منم گریم میگیره ها… .

– سپیده اگه من یه گناهی کرده باشم و الان بهت بگم،تو میبخشی منو؟

– تو؟ چه گناهی؟چه جور گناهیه که من باید ببخشمت؟

– مربوط به تو میشه.

– واضحتر بگو بببینم چی میگی.

– در مورد تو،در مورد پدرت،در مورد مرگش،تصادف… .

– محسن تو از تصادف پدر من چی میدونی؟از کجا میدونی؟کی بهت گفته؟ محسن … .

محسن متوجه چهره غضبناک سپیده شد.تعصب بیش از حد و افراطی سپیده دومورد پدرش،این این غضب رو به چهره اون داده بود.

– سپیده؛اون شب،سه شنبه بیستو هفتم مرداد ۷۹ اون کسی که پدرت رو زیر گرفت ؛ من بودم … .سپیده به جان تو که عزیزترینی برام هیچ عمدی تو کار نبوده .من رسوندمش بیمارستان خیلی زود… .

سپیده نگاه سنگینی به محسن انداخت و سکوت کرد.سکوتش چند دقیقه ای ادامه داشت.بیکباره فریاد بلندی کشید و از جا برخاست.مانتوش رو پوشید و زود رفت بیرون.

– سپیده… سپیده … با توام سپیده … کجا؟ واسا…

سپیده گریه کنان میرفت…

محسن با خودش گفت:

– خوب طبیعیه.براش سنگین بوده.الان میره خونه مادرشینا و آرومتر که شد خودم میرم دنبالش.

ــــــــــــــ

صبح که از خواب بلند شد دیر شده بود.دیگه سپیده نبود بیدارش کنه و صبحانه رو باهم بخورن.با عجله لباساش رو پوشید و بدون صبحانه راه افتاد.تا در رو باز کرد،برادر سپیده رو دید

– سلام آقا سهراب،حال شما؟این موقع صبح اینجا…

محسن در حین احوالپرسی بود که سهراب مشتی رو حواله صورتش کرد.

– چی شده آقا سهرا… .

سهراب حرفش رو قطع کرد . گفت:

– خفه شو قاتل؟

– قاتل؟ قاتل کیه؟قاتل چیه؟

– قاتل چیه؟ یه قاتلی نشونت بدم… .خودم میکشمت.بابای منو میکشی و در میری جوجه؟

سهراب محسن رو انداخت تو ماشینش و برد کلانتری.

دو هفته بود تو زندان بود.چند باری که با خونه مادر سپیده تماس گرفته بود جز بد و بیراه از مادر و برادرهای سپیده،چیزی نشنیده بود.سپیده هم که گوشی رو برنمیداشت.

دلش برای سپیده خیلی تنگ شده بود اما از دستش دلخور بود.با خودش میگفت:

– آخه سپیده من از تو انتظار نداشتم.خودت که میدونی من آزارم به مورچه هم نمیرسه چه برسه به یه پیرمرد.چرا منو انداختی زندان.تو که میدونی من آبرو دارم…

اما بعدش با خودش گفت:

– خوب حق داره،باباشه،من که میدونم سپیده اونقدر منو دوست داره و اونقدر هم منطقی هست که بفهمه قضیه رو.

یکهفته هم گذشت و سپیده بهش سر نزد.

– خدای من ،نکنه برادراش بلایی سرش بیارن…. .

دیگه طاقت نداشت.به یکی از دوستاش گفت که بره با سپیده صحبت کنه.

روزاش شده بود شب،شباش روز.فقط درودیوار و نگاه میکرد و گوشش به بلندگوی زندان.

– محسن مهرزاد ؛ ملاقاتی داری.

انگار نفت به چراغش ریختن .از جاش پرید با خودش میگفت که حتما سپیدست.

اما جای سپیده،صورت گرفته ی سعید رو دید.

– سلام سعید.سپیده کو پس؟نیومد؟چی شد؟چی گفت؟…

– سلام محسن.محسن یه چیزی میگم ، فقط خودتو کنترل کن.سپیده پاش و کرده تو یه کفش که الا و بلا طلاق.میگه من با قاتل بابام نمیتونم زندگی کنم… .

– این امکان نداره سعید.امکان نداره.مگه میشه؟اون عاشق منه من عاشق اونم اونوقت … .

– نه محسن.حقیقته .کارات رو هم تا چند روز دیگه ردیف میکنم که بیای بیرون.فقط یه دیه سنگینی باید بدی…

نه دیه نه مهریه و نه هیچ چیز دیگه برای محسن مهم نبود،فقط سپیده بود ،سپیده اما… .

نظر یادتون نره .. مواظب خودتون و خوبی هاتون هم باشین

فــــــداتون

پرفروش ترین محصولات

دیدگاه مطلب داستان های عاشقانه بهمن ۹۲

۲ نظر ارسال شده
  1. ف گفت:

    سلام داداش داستانا قشنگ بودن ولی داستان اولی زیباتر بود موفق باشی /اس فلسفی جدید داشتی بذار تشکر

  2. امیرحسین گفت:

    خیلی خیلی خیی عالی بود دوستان خسته نباشید اشک من رو که در آوردین اگه تونستید مثل داستان اولیه زیاد بزارین اگر من رئیس جمهور بودم به شما و کسی که این متن عالی رو نوشته پول هنگفتی رو میدادم اصن حالم خراب شد داداش ها :؟