اس ام اس جدید

-

اس ام اس خنده دار ،اس ام اس عاشقانه،اس ام اس،جک

امروز شنبه , ۱ مهر , ۱۳۹۶ شما در اس ام اس جدید هستید.

اللــهم صــل علــي محــمد و آل محــمد و عجل فرجهــم

به سایت اس ام اس جو خوش آمدید

لطفا برای حمایت و استفاده از مطالب ، ما را با نام اس ام اس جو لینک کنید .

اسپینر حرفه ای مدل اسپیرال

اسپینر حرفه ای مدل اسپیرال

اسپینر حرفه ای مدل اسپیرال وسیله ای بی نظیر برای کاهش استرس و اضطراب فـوق العـاده آرامش بخش و سرگـرم کننده دارای زیـبایی بصری با چرخش بسیار سریـع حدود ٣ دقيقه چرخش با هر ضربه ویژگی های اسپینر حرفه ای مدل اسپیرال: - وسیله ای بی نظیر برای کاهش استرس و اضطراب - دارای زیـبایی بصری با چرخش بسیار سریـع (حدود ٣ دقيقه چرخش با هر ضربه) - فـوق العـاده آرامش بخش و سرگـرم کننده - ارائه شده در رنگ های مشکی و قرمز - جنس اسپینر: فلزی - دارای بسته بندی فلزی شکیل - نسل جدید اسپینر ها

اسپینر حرفه ای مدل اسپیرال
خـريد پستي » قيمت فقـط : 39,000 تومان

پرفروش ترین محصولات

فروش ویژه اسپینر حرفه ای سه پره مدل الگانت



اسپینر حرفه ای سه پره مدل الگانت. وسیله ای بی نظیر برای کاهش استرس و اضطراب. فوق العاده آرامش بخش و سرگرم کننده. دارای زیبایی بصری با چرخش بسیار سریع. حدود ٣ دقيقه چرخش با هر ضربه ...

روش خرید: برای خرید پس از کلیک روی دکمه زیر و تکمیل فرم سفارش، ابتدا محصول مورد نظر را درب منزل یا محل کار تحویل بگیرید، سپس وجه کالا و هزینه ارسال را به مامور پست بپردازید. جهت مشاهده فرم خرید، روی دکمه زیر کلیک کنید.

قیمت: 35000 تومان

1829

داستان های عاشقانه دی 92 ، ۵ام دی ۱۳۹۲

ورود به آرشیو داستان عاشقانه

Www.Smsjo.IR

سلام به اس ام اس جو ای ها

تو این مطلب سه داستان عاشقانه قشنگ واسه شما قرار دادیم .

امیداورم که از داستان های عاشقانه سایت خوشتون بیاد.

برای خواندن سه داستان عاشقانه بسیار زیبا به ادامه مطلب بروید.

جدید ترین اس ام اس ها در اس ام اس جو!

اس ام اس جو را فراموش نکنید!

نظر یادتون نــــــــره!

شرکت در مسابقه اس ام اس جو با جوایزه ویژه

 موضوع داستان عاشقانه:داره میره..!

پسر:هی حرف رفتن میزنی .. اصن دیگه نگو .. میخوای بری برو به من چه !

اگه واقعا دوسم داشته باشی نمیری که … از اینجا معلوم میشه .

دختر: تو فقط منو به خاطر خودت میخوای.. منو میخوای که پیش دوستات کم نیاری بگی ماهم یه خانم داریم

اینطور عشقا عشق نمیشه آره .. برو دنبال یکی که اینطوری باشه

پسر: نه به خدا … عشق من به تو الکی نیست.. گور سر هر چی دوست هم هست کرده من فقط تورو

میخوام .. میخوام یه بار دیگه سرمو بذارم روی شونت و بگی …..

دختر : چی بگم ؟ بگو دیگه چرا حرفتو میخوری!

پسر( با بغض ) : آخه .. آخه میترسم بگمو دیگه آخرین باری باشه که بهم میگیم.

دختر : از این هندی بازی ها در نیار.. اگه واقعا منو دوست داری نباید بذاری من برم

پسر: من با تو کاری ندارم .. اگه دوستداشتی برو .. اگرم که منو دوستداری بمون .. باخودته …!

دختر ( توی دلش ) : …. آخه .. چرا اینطوری میکنه این .. اینطوری نبود .. حداقل یه بار بگو نرو

ای وای من .. نکنه برم و دیگه دنبالم نیاد .. من شبا بدون شنیدن صداش خوابم نمیبره..

لعنتی .. چه قدر این تقصه آخه .. یه چیزی حداقل بگو .. وای چیکار کنم خدایا!

پسر ( توی دلش ): وای خدا .. ای چه حرفی بود زدم .. آخه روانی احمق تو که تحمل دوری شو نداری غلط

میکنی اینطوری بهش میگی .. آخه تو که جیگرشو نداری .. اه .. اصن ولش کن این همه دختر ..

نــــــه .. نمیشه .. هیچکی مثل اون نمیشه .. وای خدا چیکار کنم !؟ نکنه بذاره بره و دیگه برنگرده!

دختر : ای خدا .. اون دیگه منو دوست نداره .. دلشو زدم رفت پی کارش.. بذار برم تا بیشتر از این ناراحت

نباشه .. نمیتونم ناراحتیشو تحمل کنم ..

و….. دختر باگریه رفتـــــ .. رفت تا عشقش ناراحت نباشه .. و پسر….

پسر: نــه! واقعا رفت !! نه خدا .. راسته ..! نکنه .. نکنه واقعا منو دوست نداشته .. یعنی اون تا امروز عشقش

الکی بوده .. آخه چرا؟ وای خدا .. نیمبخشمش .. چرا آخه آدم باید اینقدر دل سنگ باشه!

کاشکی بهش میگفتم نرو .. اگه میگفتم .. !  هیـــــــــــــ..لعنت به دهانی که به موقع باز نشه !!

.

..

…و.. دخترک رفت و بعد از دو ماه گریه ، قدرت تلکمشو از دست داد و برای همیشه لال شد!

پسر هم به اعتیاد آلوده شد .. آن قدر معتاد شد که لباس تنش را برای مواد فروخت!

سال ها گذشت .. پسر حالش بدتر میشد .. روزی پسر به خاطر استفاده از سرنگ چند نفره ، به بیماری

ایدز گرفتار شد .. بهش امون نداد و دو ماه در حالی که پارک همیشگی و روی صندلی همیشگی قرارش

با عشقش بود ، مـــــُرد !

دختر که بعضی مواقع به اونجا میرفت ، پسر رو دید که روی صندلی دراز کشیده بود!

با خودش گفت : اینجا چیکار میکنه!!! وای .. من که نمیتونم باهاش صحبت کنم .. بذار طرفش نرم!!

ولی یه حسی دختر رو به سمت پسر کشوند .. وای خدایا ! .. دختر ، پسر رو دید که از دهنش خون اومده!

قلب عاشقش ، دیگه نمیزند.. دختر، وقتی فهمید عشق همیشگیش رفته ، گفت .. منم میرم!

شیشه لیمونادی که در نزدیکی صندلی بود رو شکست و شاه رگش رو زد .. !

زندگی تموم شد..!

عشقی که پایانی جز مرگ نداشت..

بعد از گذشت چند روز ، اونهارو در کنار هم در گورستان شهر ، دفن کردند ..

حالا میتونند تا ابد در کنار هم باشند.

موضوع دومین داستان عاشقانه :قرار آخر

نشسته بودم رو نیم‌کتِ پارک، کلاغ‌ها را می‌شمردم تا بیاید.
سنگ می‌انداختم بهشان. می‌پریدند، دورتر می‌نشستند.
کمی بعد دوباره برمی‌گشتند، جلوم رژه می‌رفتند.
ساعت از وقتِ قرار گذشت. نیامد. نگران، و عصبی‌ شدم.
شاخه‌گلی که دستم بود سَرْ خَم کرده داشت می‌پژمرد.
طاقتم طاق شد. از جام بلند شدم ناراحتیم را خالی کردم سرِ کلاغ‌ها.
گل را هم انداختم زمین گل‌برگ‌هاش کَنده شد.
بعد، یقه‌ی پالتوم را دادم بالا، دست‌هام را کردم تو جیب‌هاش، راهم را کشیدم رفتم.
نرسیده به درِ پارک، صِداش از پشتِ سر آمد.
صدای تندِ قدم‌هاش و صِدای نَفَس نَفَس‌هاش هم.
برنگشتم حتی برای دعوا. از در خارج شدم.
خیابان را به دو گذشتم.
هنوز داشت پُشتم می‌آمد. صدا پاشنه‌ی چکمه‌هاش را می‌شنیدم. می‌دوید صِدام می‌کرد.
آن‌طرفِ خیابان، ایستادم جلو ماشین. هنوز پُشتَ‌م بِش بود.
کلید انداختَ‌م در را باز کنم و بروم. برای همیشه. باز کرده نکرده، صدای بووق – ترمزی شدید و فریاد – ناله‌ای کوتاه ریخت تو گوش‌هام – تو جانم.
تندی برگشتم.
دیدمش. پخشِ خیابان شده بود. به‌روو افتاده بود جلو ماشینی که بِش زده بود و راننده‌ش هم داشت توو سرِ خودش می‌زد.
سرش خورده بود روو آسفالت، پُکیده بود و خون، راه کشیده بود می‌رفت سمتِ جوویِ کنارِ خیابان.
ترس‌خورده – هول دویدم طرفش. بالا سرش ایستادم.
مبهوت.
گیج.
مَنگ.
هاج و واج نِگاش کردم.
توو دستِ چپش بسته‌ی کوچکی بود. کادو پیچ. محکم چسبیده بودش. نِگام رفت ماند روو آستینِ مانتوش که بالا شده، ساعتَ‌ش پیدا بود. چهار و پنج دقیقه. نگام برگشت ساعتِ خودم را سُکید.
چهار و چهل و پنج دقیقه!
گیجْ – درب و داغانْ نِگاه به ساعتِ راننده‌ی بخت برگشته کردم.
عدلْ چهار و پنج دقیقه بود!!

موضوع سومین داستان عاشقانه :فاصله ی قلب هایتان چقدر است؟

استادى از شاگردانش پرسید: چرا ما وقتى عصبانى هستیم داد می‌زنیم؟ چرا مردم هنگامى كه خشمگین هستند صدایشان را بلند می‌كنند و سر هم داد می‌كشند؟

شاگردان فكرى كردند و یكى از آنها گفت: چون در آن لحظه، آرامش و خونسردیمان را از دست می‌دهیم.

استاد پرسید: این كه آرامشمان را از دست می‌دهیم درست است امّا چرا با وجودى كه طرف مقابل كنارمان قرار دارد داد می‌زنیم؟ آیا نمی‌توان با صداى ملایم صحبت كرد؟ چرا هنگامى كه خشمگین هستیم داد می‌زنیم؟

شاگردان هر كدام جواب‌هایى دادند امّا پاسخ‌هاى هیچكدام استاد را راضى نكرد…

سرانجام او چنین توضیح داد: هنگامى كه دو نفر از دست یكدیگر عصبانى هستند، قلب‌هایشان از یكدیگر فاصله می‌گیرد. آنها براى این كه فاصله را جبران كنند مجبورند كه داد بزنند. هر چه میزان عصبانیت و خشم بیشتر باشد، این فاصله بیشتر است و آنها باید صدایشان را بلندتر كنند.

سپس استاد پرسید: هنگامى كه دو نفر عاشق همدیگر باشند چه اتفاقى می‌افتد؟

آنها سر هم داد نمی‌زنند بلكه خیلى به آرامى با هم صحبت می‌كنند.

چرا؟ چون قلب‌هایشان خیلى به هم نزدیك است. فاصله قلب‌هاشان بسیار كم است.

استاد ادامه داد: هنگامى كه عشقشان به یكدیگر بیشتر شد، چه اتفاقى می‌افتد؟

آنها حتى حرف معمولى هم با هم نمی‌زنند و فقط در گوش هم نجوا می‌كنند و عشقشان باز هم به یكدیگر بیشتر می‌شود.

سرانجام، حتى از نجوا كردن هم بی‌نیاز می‌شوند و فقط به یكدیگر نگاه می‌كنند!

این هنگامى است كه دیگر هیچ فاصله‌اى بین قلب‌هاى آن‌ها باقى نمانده باشد.

******************

داستان چهارم که از همه قشنگ تره موضوع داستان:آزمایش عشق

 آزمایش عشق را در این داستان جذاب ببینید قد بالای 180، وزن متناسب ، زیبا ، جذابو … این شرایط و خیلی از موارد نظیر آنها ، توقعات من برای انتخاب همسر آینده ام بودند.
توقعاتی که بی کم و کاست همه ی آنها را حق مسلم خودم میدانستم .
چرا که خودم هم از زیبائی چیزی کم نداشتم و میخواستم به اصطلاح همسر آینده ام لا اقل از لحاظ ظاهری همپایه خودم باشد .
تصویری خیالی از آن مرد رویاهایم در گوشه ای از ذهنم حک کرده بودم ، همچون عکسی همه جا همراهم بود .
تا اینکه دیدار محسن ، برادر مرجان – یکی از دوستان صمیمی ام به تصویر خیالم جان داد و آن را از قاب ذهنم بیرون کشید. از این بهتر نمیشد.
محسن همانی بود که میخواستم ( البته با کمی اغماض!) ولی خودش بود
. همان قدر زیبا ، با وقار ، قد بلند ، با شخصیت و …
در همان نگاه اول چنان مجذوبش شدم که انگار سالها عاشقش بوده ام و وقتی فردای آن روز مرجان قصه ی دلدادگی محسن به من را تعریف کرد ،فهمیدم که این عشق یکطرفه نیست.
وای که آن روز ها چقدر دنیا زیباتر شده بود .
رویاهایم به حقیقت پیوسته بود ودنیای واقعی در نظرم خیال انگیز مینمود.
به اندازه یی که گاهی وقت ها میترسیدم نکند همه ی اینها خواب باشد.
اما محسن از من مشتاق تر بود و به قدری در وصال مان عجله داشت که میخواست قبل از رفتن به سربازی به خواستگاری ام بیاید و با هم نامزد بشویم. ولی پدرم با این تعجیل مخالفت کرد و موضوع به بعد از اتمام دوران خدمت محسن موکول شد. محسن که به سربازی رفت ، پیوندمان محکم تر شد .
چرا که داغ دوری ، آتشعشق را در وجودمان شعله ورتر کرده بود و اگر قبل از آن هفته یی یک بار با هم تماس داشتیم ، حالا هر روز محسن به من تلفن میکرد و مرتب برایم نامه مینوشت.
هر بار که به مرخصی می آمد آن قدر برایم سوغاتی می آورد که حتی مرجان هم حسودی اش میشد ! اما درست زمانی که چند روزی به پایان خدمت محسن نمانده بود و من از نزدیکی وصال مان در پوست خود نمیگنجیدم ، ناگهان حادثه یی ناگوار همه چیز را به هم ریخت .
<< انفجار یک مین باز مانده از جنگ منجر به قطع یکی از پاهای محسن شد >>
این خبر تلخ را مرجان برایم آورد همان کسی که اولین بار پیام آور عشق محسن بود . باورم نمیشد روزهای خوشی ام به این زودی به پایان رسیده باشند .چقدر زودآشیان آرزوهایم ویران شده بود و از همه مهمتر سوالاتی بود که مرا در برزخی وحشتناک گرفتار کرده بود . آیا من از شنیدن خبر معلولیت محسن برای خودش ناراحت بودم یا اینکه . . . آیا محسن معلول ، هنوز هم میتوانست مرد رویاهایم باشد ؟
آیا او هنوز هم در حد و اندازه های من بود ؟! من که آن قدر ظاهر زیبای شوهر آینده ام برایم اهمیت داشت . محسن را که آوردند هنوز پاسخ سوالاتمرا نیافته بودم و با خودم در کشمکش بودم . برای همین تا مدتها به ملاقاتش نرفتم تا اینکه مرجان به سراغم آمد . آن روز مرجان در میان اشک و آه ، از بی وفایی من نالید و از غم محسن گفت . از اینکه او بیشتر از معلولیتش ، ناراحت این است که چرا من ، به ملاقاتش نرفته ام . مرجان از عشق محسن گفت از اینکه با وجود بی وفائی من ، هنوز هم دیوانه وار دوستم دارد و از هر کسی که به ملاقاتش می رود سراغم را میگیرد. هنگام خداحافظی ، مرجان بسته یی کادو پیچی شده جلویم گرفت و گفت: این آخرین هدیه یی است که محسن قبل از مجروحیتش برایت تهیه کرده بود . دقیقا نمیدونم توش چیه اما هر چی هست ، محسن برای تهیه ی اون ، به منطقه ی مین گذاری شده رفته بود و .. .
این هم که می بینی روی کادوش خون ریخته ، برای اینه که موقع زخمی شدن ، کادو دستش بوده و به خاطر علاقه ی به تو ، حاضر نشده بود اون رو از خودش دور کنه . بعد نامه یی به من داد و گفت : این نامه رو محسن امروز برای تو نوشت و گفت که بهت بگم : (( نامه وهدیه رو با هم باز کنی )) مرجان رفت و ساعت ها آن کادوی خونیندر دستم بود و مثل یک مجسمه به آن خیره مانده بودم . اما جرات باز کردنش را نداشتم . خون خشکیده ی روی آن بر سرم فریاد میزد و عشق محسن را به رخم میکشید و به طرز فکر پوچم ، میخندید. مدتی بعد یک روز که از دانشگاه بر میگشتم وقتی به مقابل خانه مان رسیدم، طنین صدای آشنائی که از پشت سرم می آمد ، سر جایم میخکوبم کرد . _ سلام مژگان . . . خودش بود . محسن ، اما من جرات دیدنش را نداشتم .
مخصوصا حالا که با بی وفائی به ملاقاتش نرفته بودم . چطور میتوانستم به صورتش نگاه کنم ! مدتی به همین منوال گذشت تا اینکه دوباره صدایم کرد و این بار شنیدن صدایش لرزه بر اندامم انداخت . _ منم محسن ، نمی خوای جواب سلامم رو بدی ؟ در حالی که به نفس نفس افتاده بودم بدون اینکه به طرفش برگردم گفتم _ س . . . . سلام . . . _ چرا صدات میلرزه ؟ چرا بر نمی گردی ! نکنه یکی از پاهای تو هم قطع شده که نمیتونی این کار رو بکنی ؟
یا اینکه نکنه اونقدر از چشات افتادم که حتی نمی خواهی نگاهم کنی ! . . . این حرفها مثل پتک روی سرم فرود می آمدند . طوری که به زور خودم را سر پا نگه داشته بودم . حرفهایش که تمام شد . مدتی به سکوت گذشت و من هنوز پشت به او داشتم . تا وقتی که از چلق و چلق عصایش فهمیدم که دارد میرود . آرام به طرفش برگشتم و او را دیدم ، با یک پا و دو عصای زیر بغلی . . . کمی به رفتنش نگاه کردم ، ناگهان به طرفم برگشت و نگاهمان به هم گره خود . وای ! که چقدر دوست داشتم زمین دهان باز میکرد و مرا می بلعید تا مجبور نباشم آن نگاه سنگین را تحمل کنم .
نگاهی که کم مانده بود ستون فقراتمرا بشکند ! چرایش را نمیدانم . اما انگار محکوم بهتحمل آن شرایط شده بودم که حتی نمیتوانستم چشمهایم را ببندم . مدتی گذشت تا اینکه محسن لبخندی زدو رفت . . حس عجیبی از لبخند محسن برخاسته بود . سوار بر امواج نوری ، به دورن چشمهایم رخنه کرد و از آنجا در قلبم پیچید و همچون خون ، از طریق رگهایم به همه جای بدنم سرایت کرد . داخل خانه که شدم با قدمهای لرزان ، هر طور که بود خودم را به اتاقم رساندم و روی تختم ولو شدم . تمام بدنم خیس عرق شده بود . دستهایم می لرزید و چشمهایم سیاهی میرفت . اما قلبم . . . قلبم با تپش میگفت که این بار او میخواهد به مغزم یاری برساند و آن درحل معمائی که از حلش عاجز بودم کمک کند .
بله ، من هنوز محسن را دوست داشتم و هنوز خانه ی قلبم از گرمای محبتش لبریز بود که چنین با دیدن محسن ، به تپش افتاده بود و بی قراری میکرد. ناخودآگاه به سراغ کادو رفتم و آن را گشودم . داخل آن چیزی نبود غیر از یکشاخه گلی خشکیده که بوی عشق میداد . به یاد نامه ی محسن افتادم و آن را هم گشودم . (( سلام مژگان ، میدانم الان که داری نامه را میخوانی من از چشمت افتاده ام ، اما دوست دارم چیز هائی در مورد آن شاخه گل خشکیده برایت بنویسم . تا بدانی زمانی که زیبائی آنگل مرا به هوس انداخت تا آن را برایت بچینم ، میدانستم گل در منطقه خطرناکی روییده ، اما چون تو را خیلی دوست داشتم و میخواستم قشنگترین چیزها برای تو باشد . جلو رفتم و . . .
بعد از مجروحیتم که تو به ملاقاتم نیامدی ، فکر کردم از دست دادن یک پا ، ارزش کندن آن گل را نداشته . اما حالا که درام این نامه را می نویسم به این نتیجه رسیده ام که من با دیدن آنگل ، نه فقط به خاطر تو ، که درواقعبه خاطر عشق خطر کردم و جلو رفتم ، عشق ارزش از دست دادن جان را دارد ، چه برسد به یک پا و … گریه امانم نداد تا بقیه ی نامه را بخوانم . اما همین چند جمله محسن کافی بود ، تا به تفاوت درک عشق ، بین خودم و محسن پی ببرم و بفهمم که مقام عشق در نظر او چقدر والا است و در نظر من چقدر پست . چند روزی گذشت تا اینکه بر شرمم فایق آمدم . به ملاقات محسن رفتم و گفتم که ارزش عشق او برای من آن قدر زیاد است که از دست دادن یک پایش در برابر آن چیزی نیست و از او خواستم که مرا ببخشد.
اکنون سالها است که محسن مرا بخشیده و ما درکنار یکدیگر زندگی شیرینی را تجربه میکنیم.
ما ، هنوز آن کادوی خونین و آن شاخه گل خشکیده را به نشانه ی عشق مان نگه داشته ایم.

نظر یادتون نره .. مواظب خودتون و خوبی هاتون هم باشین

فــــــداتون

پرفروش ترین محصولات

دیدگاه مطلب داستان های عاشقانه دی 92

۴ نظر ارسال شده
  1. میلاد گفت:

    توجه توجه!!
    * کلیپس طلایی *
    جایزه ویژه به بلندترین کلیپس جهان!
    آخرین رکورد تا به این لحظه :۲۰۰ متر بالاتر از لایه اوزون!!
    تکته :به همراه داشتن حداقل ۱ عدد دختر برای شرکت در مسابقه الزامی است.
    کلیپس های عزیز فرصت را از دست ندهید.

  2. ف گفت:

    این روز ها برای هر گناهی عشقو یدک میکشن هنوز هم کسی معنی عشقو درک نکرده عجب دنیای نامردی

  3. نیلوفر گفت:

    خیلی فشنگ بودن اما درس من الان تا عبد برام مهم چون با اون میتونم زندگیمو بسازم الان دارم به درسم میرسم وکلاس های مختلف میرم تا پیشرفت کنم والان در تیزهوشان درس میخونم که خیلی سخته وشاگرد اولم به نظر من ادم باید تقوا پیشه کن خداحافظ